نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ۸:٥٠ ب.ظ روز یکشنبه ٦ امرداد ۱۳۸٧
| |
|
از زبان خاقان
خاقان اعظم، قدر شوکت، شاه ایران، فتحعلى شاه قجر، مأمورم کرد که به بالین ملک الشعراى دربار، شاعر شاعران، میرزا صبا بشتابم و پیش از مرگ، مراتب لطف شاهى را به او ابلاغ کنم و البته بیتى را هم که خاقان سروده عرضه کنم تا نظر دهند. چون به خانه رسیدم، صبا در بستر بود و طبیب از او ناامید؛ سخن شاه «به تمام » گفتم. شاعر لبخندى زد و گفت: «بخوان!» گفتم: «مجلس را از اغیار خالى کنید!» گفت: «بخوان مردک! دارم مى میرم!» خواندم: «آب شدم آب شدم، من خجلم من خجلم/ وه که چه بى تاب شدم اهل دلم اهل دلم!» خندید؛ گفت: «به خاقان بگو! از اول هم، شاعرى ات تعریفى نداشت. چون دم مرگم، مى گویم: شاهى ات هم تعریف نداشت!» گفتم: «میرزا! تو مى روى و من مى مانم با خشم شاهانه. رحمى کن! این همه شاهد هم که تراشیده اى براى چنین روایتى!» به زحمت نفس مى کشید اما خندید؛ گفت: «طبیب را پول معالجه بده و این دو نوکر را، کارى در دم و دستگاه خودت. چیزى بروز نمى دهد! به شاه هم بگو وقتى رسیدى من مرده بودم!» البته نمى توانستم چنین دروغى بگویم اما به نصیحت اولش عمل کردم و طبیب و نوکران را نواختم. در بازگشت، خاقان را گفتم: «شاعر، تعریف، زیادت کرد و گفت: البته به شاهى ایشان نرسد!» شاه، مرا نزدیک خواند، گفت: «پدر سوخته! دغل در کار مى کنى آن پدر سوخته اى که من مى شناختم از این حرف ها نمى زد. در شعر، مدح ما را مى گفت اما مدح شعر ما را نمى گفت. کذاب راست گویى بود پدر سوخته!» اجازه خروج داد. روزگار بدى ست! آدم نمى داند که چه عرض کند خدمت بزرگان. برگشتم به خانه شاعر. هنوز رمقى داشت. گفت: «چه کردى » گفتم گفت: «عمرم را به مدح اش هدر دادم، پدر سوخته شدم » آهى از بن سینه بر کشید. جان داد. به هر حال، مرگ شاعران غم انگیز است. وقتى که مرد هیچ نداشت به رغم آن همه مدح. پول طبیب را هم من داده بودم. شاه، تنها به ارسال یک بیت براى سنگ قبرش بسنده کرد؛ همان بیت که ذکرش رفت و البته با ذکر این جمله در بالاى بیت که بر سنگ قبر میرزا هم حک شد: «وصف حال شاعر از زبان خاقان!»
|
|